اگر ها

شیرکو بیکس_اگرها

اگر ماه از تو زیباتر بود هرگز دوستت نمی‌داشتم.   اگر موسیقی از آوای تو دل انگیزتر بود هرگز به تو گوش نمی‌سپردم.   اگر اندام آبشار از تو زیباتر بود هرگز به نگاهت نمی‌نشستم.   اگر باغچه از تو خوشبوتر بود هرگز تو را نمی‌بوئیدم.   در باره ی ...

ادامه مطلب

چند سوال

چند سوالی _ علی رسولی

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها سردشان می‌شود چه کسی برای گیاهان شعر گفت؟   شبنم بر گلبرگ‌ها سنگینی می‌کند کدام ریشه ماه را دیده بود؟   جویبار می‌گیرد رودخانه امیدوار می‌شود کدام ریگ نگران است؟   صدای قطرات در کوچه ...

ادامه مطلب

نشانی‌ها

نشانی‌ها

زنی گفت: همچون مرگی‌ست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگ‌هایش برگ‌ها می‌رقصند در دست‌هایش مشتی بابونه است من دیدم من با چشمان خود دیدم زنبق‌ها برایش گریه کردند. اناری شهادت داد و گفت: او او دختر همسایه‌ی ما بود همیشه آرزو می‌کرد صبحی زود بی مقصد از اینجا دور ...

ادامه مطلب

ناممکن

ناممکن_ علی رسولی

نمی‌شود ماهِ افتاده بر دریا را از امواج، از توفان جدا کرد. نمی‌شود زیبایی را از چشمان تو گل را از کوهستان و دلتنگی را از من جدا کرد… نمی‌شود فریاد را از لب باران را از کوچه درخت را از برگ و پاییز را از درخت جدا کرد. محبوب ...

ادامه مطلب

ترانه‌ی کسی که از جمعمان رفته بود

ترانه ی کسی که از میان ما رفته بود

صبح که پا شدیم از میون ما رفته بود تنها، با بارانی‌ای کهنه و یک جفت چشم آبی با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت. آروم قدم می‌زد آروم‌تر از خونه‌ها از برج‌های بلند از قطاری که دیگه رفتن را فراموش کرده بود از کوپه‌های درجه دو که کارگران پایین شهر ...

ادامه مطلب

کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە

کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە

«کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە»   ئەو کیژۆڵەیەک بوو لە دیاربەکرەوە لە گەڵ شەودا دەستی پێدەکرد لە نێو ئەستێرەکاندا ون دەبوو و بەرە بەیان زوو، پێش هەڵاتنی گزنگ ئەو کاتەی هێشتا هەتاو عادەتی بە هەڵاتن نەبوو ئاوا دەبوو…   ئەو کیژۆڵەیەک بوو لە دیاربەکرەوە لە گەڵ بەهار چرۆی دەکرد و هاوسەفەری پاییز ...

ادامه مطلب

بیهوشی

شیرکو بیکس_بیهوشی

  بر آن بلندی پرنده ای افتاد وقتی با چشمان خود دید: بر افقْ ابری را کشتند. بر کوهی آبشاری از حال رفت وقتی با چشمان خود دید: در مقابل تاکی را کشتند. در خانه هم کمانچه ای به اغما رفت وقتی با چشمان خود دید: پایین تر،بر جاده شعری ...

ادامه مطلب

اندوه از ما می‌کاهد

اندوه از ما می کاهد_ علی رسولی

نه آفتاب مرا به تو می‌رساند نه شب بر خنکای سپیده ای  عریان بمان. رشته‌هایی از تاریکی لحظه‌ای از تردیدِ روز نشسته بر پستان‌هایت و سکوتْ بال گشوده در زمزمه است. سکوتِ همه چیز سکوتِ ثبات اشیاء سکوتِ تامل. سکوت خوابیده بر لبت. سفیدیِ سکوت بر شانه‌ات مرگ کبوتری ماند ...

ادامه مطلب