Home / شعر / بر رخسار غلام خون نشست
304042_279443372162154_416636653_n

بر رخسار غلام خون نشست

 

شب بود

ستاره‌ای کوچک

مثل هیچ ستاره‌‌ای نبود

مادری در زورآباد

به انتظار چریکش بود:

کاکل زیبایش

و ارغوان قامتش.

 

در موهای غلام

خاک ریخته بود

گلنگدن وظیفه‌ی رگبار را می‌دانست

و حلقه‌ی نارنجک بی‌طاقت آزادی بود.

 

شب بود

ستاره‌ای کوچک

مثل هیچ ستاره‌‌ای نبود

ماشه هلال ماه بود

باروت عطر شورش

و خون عصاره‌ی فردا.

 

شب بود

آن هنگام که بلندای عزم انسان

تاریخ را با فواره‌ی رگ‌هایش می‌نویسد

آن هنگام که عصیان باور است

و لهجه‌ی فریاد

خویشاوندی‌ست نزدیک.

 

شب بود

بر لبان غلام

رمز واحد پیشروی بود

در موهای غلام

خاک ریخته بود

گلنگدن وظیفه‌ی رگبار را می‌دانست

و حلقه‌ی نارنجک بی‌طاقت آزادی بود.

 

شب بود

کوچه‌‌های زورآباد

مهمان جرقه شد

بر رخسار غلام

خون نشست

کاکل‌اش افتاد

و ارغوان قامتش شکست.

 

شب بود

ماه گریست

بر لبان کوچه‌‌ها

سرود فردا بود

مادری انتظار را درید

ستاره‌ی خونین شورش را

سنجاق اراده کرد.

 

شب بود

ارغوانی تاریکی را شکست.

شب بود

آسمان زورآباد

پر از ستاره شد.      

  

 

 

 

«۲۰/۷/۹۲»

About azho

Check Also

چند سوالی _ علی رسولی

چند سوال

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>