Home / شعر / عاشقانه / رُزینا
1506630_827768563937785_5327631253744161454_n

رُزینا

 رُزینا

لب‌هایت شکفته است

ماه شرمگین‌تر از آنی­­‍‍‍‍‍ست که رقص کنان

بر دامنت بلغزد

بند گیسوانت

روبانی­ست که مادر معدنچی‌ات

با دست‌های زغالی‌اش بافته است.

 

 

رُزینا

خفته میان بازوان ملوانی از سرزمین خشک

ملوانی تنها با نیروی بازویش

و چند کتاب از مردی ریشو.

 

رُزینا

رُزینا خفته میان بازوان ملوانی شرقی

بوسه کدام آیین را می‌شناسد؟

ناقوس پوسیده­ی کلیسا بیهوده می‌خواند.

 

 

رُزینا

رُزینا

ملوانان اعتصاب کرده‌اند

بندرگاه ازآنِ کسی­ست که کار می‌کند

نان از کدام آسمان می‌آید؟

کشیش­­ها بیهوده از کارفرما می‌گویند.

 

 

رُزینا

می‌داند

در دست آن ملوان شرقی

لباس‌های سرخ اوست

رُزینا

بی‌تاب است

ملوان شرقی خونی­ست

پرچم اتحادیه بالا رفته است.

 

«۱/۱/۹۴»

About azho

Check Also

ناممکن_ علی رسولی

ناممکن

نمی‌شود ماهِ افتاده بر دریا را از امواج، از توفان جدا کرد. نمی‌شود زیبایی را ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>