تازه‌ها:
Home / شعر / قزاق

قزاق

خورشید، آرام میان شاخه‌ها گم

می‌گشت

سایه‌ی بلوطی بر دیوار

افتاد

و قزاق پیر

در اتمام روزی سرد

از همیشه پیر‌تر بود

کلاه سنگینش را برداشت

و دود از مرز انگشتانش، در

آزادی مو‌هایش ریخت.

 

خورشید، گل‌های سیاه رنگ غروب را

در گندم زار زرد دامنش می‌کاشت

سایه‌ی کوه کوچک

خاطره‌های پیشانی قزاق را

می‌پوشاند

دنیای مغموم، جامه‌ای از سکوت را

برتن می‌فشرد

و انسانی از قدم‌ها می‌ترسید

همچون خورشید که نمی‌توانست غروب نکند

همچون باد که نمی‌توانست میان شاخه‌ها نریزد.

 

از اتاق‌های تنگ خانه

بوی ماهی دودی می‌آمد

زنی می‌گری‌ست

برای روزی که دیگر تکرار نمی‌شود

برای صبحی که دیگر بر شیشه‌های خانه آغاز نمی‌شود

برای واژه‌ای که دیگر حضور را اطمینان نمی‌بخشد.

زنی عکس ساکت چریکی را به سینه می‌فشرد

و سرود دُن را تقدیم لبان چوبی‌اش می‌کرد.

 

قزاق پیر، دامنه‌ی کوه را

با شلیکی درید

و پژواک خشمگین صدا

در نی‌زار ریخت

لبخندی به وسعت یک پوکه

بر لبان دو انسان رقصید

هنوز ماشه بوی سنگر می‌داد

هنوز ماشه هلال ماه بود.

دو قزاق با لهجه‌ای بومی

امید را تقدیم نگاه کوچک چریک کردند:

درنای در پرواز

نیزار زیبا

قسم به دُن، دُن یاغی

قسم به ماهی دودی و نان

به اشک‌ها و زندگی

به شب زایمان

روزی باهم، ما سه تا

سرود رود خواهیم خواند

سرود ماهی و موج

سرود زیبای باهم بودن

باهم ماندن

باهم زیستن

باهم رفتن.      

 

 

 

      

«۱۳/۵/۹۳»

About azho

Check Also

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *