تازه‌ها:
Home / شعر / شعری برای تنهایی
11149523_475732649261247_5189760432007287598_n

شعری برای تنهایی

در فراسوی سکوتت لالم
تا فردا
تا فرداها
تا آن لحظه ی کدر، همچون
نابینایی در کوچه ی چشم ها
و حضورت که اعلام نمی شود .
آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت
به انتظار گفتن است.
کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت
تا دریافت زنی لال را
که دامنش از بابونه است.
بهار در لکنت کدام پلک گم شده است.
در چشمانت
چند سال برای زندگی هست.
در کدام ترانه ی غمگین باید خواند
تا همچون ابری کهنه
بارید بر رخسار قطاری
که سال هاست ایستگاهش را فراموش کرده است.
ریل ها چه پریشان به مقصد نمی رسند.
تا کدامین تنهایی باید تنها بود
که شبی بی تو بودن را
در خود بکشم.
ماهِ ما مهمان کدام غیبت است
که دقایق خود را در تکرار…
تکرار می کنند.
چقدر فلس باید ریخت
تا همچون ماهی
بی پلک
بر قلاب بغض کرد.
دریایی در خیال
کرانه ی مرگت را کف آلود کند.
تو هم رویایت را گم کرده ای
بی واژه، بی نور
بی خودت.
رودی زخمی در چشمانت ریخته است
پلک بزن
پلک بزن
تا گریه کنم
گریه کنی
به آغوشت کشم.

 

«۹/۲/۹۴»

About azho

Check Also

علی رسولی _ تا صبح

تا صبح

نه وطن نه رنگ نشسته بر پرچم‌ها نه برف که می‌زند و سربازان را می‌پوشاند ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>