تازه‌ها:
Home / شعر / از درختان نپرسید
از درختان نپرسید_علی رسولی

از درختان نپرسید

«از درختان نپرسید»
 
سپیده دمان
وقتی چنار رقصید
و دامنش در آب افتاد
حس کرد خنکای تن او را دارد.
 
وقتی اولین مسافران برخاستند
تازه‌ترین گل را ببوسند
خواسته بودند
لبان او را شناخته باشند.
 
آفتاب
پشت تپه‌های آویشن
به سرخی گرایید.
بر سبزیِ چنار غمی بود.
سارها
میان شاخه‌های بید پیِ رازی بودند
و در خیال اشک ریختند.
مسافران با لکنتی از جنس نگفته‌ها
رنگ تردیدی بر نگاه داشتند.
 
و من
و تنها من بودم که می‌دانستم
مجنونی بید
تکرار مژگان اوست.
 
 
 
۲۱فوریه ۲۰۱۶

About admin

Check Also

13221679_256573218030081_7835130958433704035_n

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>