تازه‌ها:
Home / شعر

شعر

گریز

شیرکو بیکس_گریز

من از این سرزمین چه خواستم جدا از تکه‌ای نان گوشه‌ای سرشار از اطمینان جیبی سیر… و مُشتی آفتابِ آرام… بارانی از دوست داشتن و پنجره‌ای باز به سوی آزادی و عشق. من بیش از این چه خواستم که هرگز … نبود. تا که نیمه شبی دروازه‌ای را شکستم رفتم ...

ادامه مطلب

شناسنامه

شناسنامه_علی رسولی

سوار اتوبوس می‌شوم راننده می‌پرسد: اسمت چیست؟ راستی اسم من چیست؟ چرا باید آن را بدانم؟ من کیستم؟ هرگز نخواسته‌ام راننده باشم همیشه دوست داشته‌ام به هنگام رفتن دستان تو را در دست بگیرم حواسم به تو باشد به لب‌هایت به چشمانت و انگشتانت که اندوه تنم را لمس کرده‌اند. ...

ادامه مطلب

همچون یک پرتقال

همچون یک پرتقال

تو دوباره این‌جایی محبوب من گویی که پنجره کتاب‌ها گونه‌ام،بازو و تک ‌تکِ مهره ‌هایم عطر دستانت را گرفته است. آینه گلدان‌ها و نگاه من به رویت لبخند می‌زنند _ انگار سال‌هاست چیزی را کم داشته‌ایم. تو دوباره این‌جایی خنکای تنت مرا در بر گرفته است شاید تنها یک رویا ...

ادامه مطلب

تا صبح

علی رسولی _ تا صبح

نه وطن نه رنگ نشسته بر پرچم‌ها نه برف که می‌زند و سربازان را می‌پوشاند من تو را سرزمینم می‌دانم. نه جنگ نه تسلیم نه رژه نه رنگ نشسته بر اونیفورم‌ها من رنگ لبان تو را می‌شناسم. نه مرگ نه آشتی نه گرسنگی نه رنگ نشسته بر پادگان‌ها من مبارزه ...

ادامه مطلب

گیلار

علی رسولی

  گیلار،گیلار است حتی اگر دست‌هایش را در شالیزار گم کرده باشد حتی اگر پرده ها آینه و پنجره، رنگ زغال بگیرند. گیلار، گیلار است حتی اگر همسرش، در سیاهی معدن ماه،قلب و چشم‌هایش را فراموش کرده باشد. گیلار،گیلار است وقتی خسته‌ ی خسته پلک‌هایش را به خواب می‌سپارد وقتی ...

ادامه مطلب

چند سوال

چند سوالی _ علی رسولی

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها سردشان می‌شود چه کسی برای گیاهان شعر گفت؟   شبنم بر گلبرگ‌ها سنگینی می‌کند کدام ریشه ماه را دیده بود؟   جویبار می‌گیرد رودخانه امیدوار می‌شود کدام ریگ نگران است؟   صدای قطرات در کوچه ...

ادامه مطلب

نشانی‌ها

نشانی‌ها

زنی گفت: همچون مرگی‌ست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگ‌هایش برگ‌ها می‌رقصند در دست‌هایش مشتی بابونه است من دیدم من با چشمان خود دیدم زنبق‌ها برایش گریه کردند. اناری شهادت داد و گفت: او او دختر همسایه‌ی ما بود همیشه آرزو می‌کرد صبحی زود بی مقصد از اینجا دور ...

ادامه مطلب

ناممکن

ناممکن_ علی رسولی

نمی‌شود ماهِ افتاده بر دریا را از امواج، از توفان جدا کرد. نمی‌شود زیبایی را از چشمان تو گل را از کوهستان و دلتنگی را از من جدا کرد… نمی‌شود فریاد را از لب باران را از کوچه درخت را از برگ و پاییز را از درخت جدا کرد. محبوب ...

ادامه مطلب

ترانه‌ی کسی که از جمعمان رفته بود

ترانه ی کسی که از میان ما رفته بود

صبح که پا شدیم از میون ما رفته بود تنها، با بارانی‌ای کهنه و یک جفت چشم آبی با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت. آروم قدم می‌زد آروم‌تر از خونه‌ها از برج‌های بلند از قطاری که دیگه رفتن را فراموش کرده بود از کوپه‌های درجه دو که کارگران پایین شهر ...

ادامه مطلب