تازه‌ها:
Home / شعر

شعر

کودکان مارا دوست دارند

کودکان مارا دوست دارند

تو را دوست دارم کودکان ما را دوست دارند ما را می‌شناسند. تو را می‌بینم وقتی کودکان میان شب و پرده‌های رنگی رها می‌شوند وقتی به خواب می‌روند. تو را صدا می‌کنم وقتی سوت قطار در ایستگاه می‌پیچید وقتی کودکان از پشت شیشه‌ی واگن برای لبخندهای تو شادی می‌کنند. تو ...

ادامه مطلب

خنده‌ی تو

خنده‌ی تو _ علی رسولی

باد چهره‌ی آب را می‌شکند موج‌ها بر دیوارهای بی‌حرف می‌کوبند. آن دو زن آن دو مرد آن دو کودک در باره‌ی موج‌ها چه خواهند گفت. دسته‌ی ماهی‌ها بر سطح آب ظاهر می‌شوند. درختان حاشیه‌ی رود برگ‌ها سیب‌های نرسیده شاخه‌های خشک با مغزهای پوسیده‌اشان در باره‌ی ماهی‌ها در باره‌ی موج‌ها و ...

ادامه مطلب

هدف شعر

علی رسولی.هدف شعر

ابرها می‌‌گذرند ابرهای بارانی. سایه‌ها، اندوه،لبخند و رویاها نیز… امروز امروز هم تنهایم تنها مثل خودم مثل رویا و آرزوهای فراموش شده مثل ابرهای بارانی ابرهای بارانی که نمی‌بارند. بچه‌ها از پلکان مدرسه سرازیر می‌شوند از روبه‌رو روبان‌های آبی،سبز و سرخ‌شان را می‌بینم عده‌ای ساکت عده‌ای غمگین عده‌ای با رخساری ...

ادامه مطلب

میعاد

13221679_256573218030081_7835130958433704035_n

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو همچون صبحی که شبنمِ صورتیِِ گل‌هایش کنگره‌ی ابرهای بارانی را در خود حبس کرده باشند و درخت در رگِ شاخه‌ها صاعقه را. من با تو همچون میعادِ فانوس و موج: روشنایی می‌بخشی،لبخند می‌زنی و از ...

ادامه مطلب

گریز

شیرکو بیکس_گریز

من از این سرزمین چه خواستم جدا از تکه‌ای نان گوشه‌ای سرشار از اطمینان جیبی سیر… و مُشتی آفتابِ آرام… بارانی از دوست داشتن و پنجره‌ای باز به سوی آزادی و عشق. من بیش از این چه خواستم که هرگز … نبود. تا که نیمه شبی دروازه‌ای را شکستم رفتم ...

ادامه مطلب

شناسنامه

شناسنامه_علی رسولی

سوار اتوبوس می‌شوم راننده می‌پرسد: اسمت چیست؟ راستی اسم من چیست؟ چرا باید آن را بدانم؟ من کیستم؟ هرگز نخواسته‌ام راننده باشم همیشه دوست داشته‌ام به هنگام رفتن دستان تو را در دست بگیرم حواسم به تو باشد به لب‌هایت به چشمانت و انگشتانت که اندوه تنم را لمس کرده‌اند. ...

ادامه مطلب

همچون یک پرتقال

همچون یک پرتقال

تو دوباره این‌جایی محبوب من گویی که پنجره کتاب‌ها گونه‌ام،بازو و تک ‌تکِ مهره ‌هایم عطر دستانت را گرفته است. آینه گلدان‌ها و نگاه من به رویت لبخند می‌زنند _ انگار سال‌هاست چیزی را کم داشته‌ایم. تو دوباره این‌جایی خنکای تنت مرا در بر گرفته است شاید تنها یک رویا ...

ادامه مطلب

تا صبح

علی رسولی _ تا صبح

نه وطن نه رنگ نشسته بر پرچم‌ها نه برف که می‌زند و سربازان را می‌پوشاند من تو را سرزمینم می‌دانم. نه جنگ نه تسلیم نه رژه نه رنگ نشسته بر اونیفورم‌ها من رنگ لبان تو را می‌شناسم. نه مرگ نه آشتی نه گرسنگی نه رنگ نشسته بر پادگان‌ها من مبارزه ...

ادامه مطلب

گیلار

علی رسولی

  گیلار،گیلار است حتی اگر دست‌هایش را در شالیزار گم کرده باشد حتی اگر پرده ها آینه و پنجره، رنگ زغال بگیرند. گیلار، گیلار است حتی اگر همسرش، در سیاهی معدن ماه،قلب و چشم‌هایش را فراموش کرده باشد. گیلار،گیلار است وقتی خسته‌ ی خسته پلک‌هایش را به خواب می‌سپارد وقتی ...

ادامه مطلب

چند سوال

چند سوالی _ علی رسولی

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها سردشان می‌شود چه کسی برای گیاهان شعر گفت؟   شبنم بر گلبرگ‌ها سنگینی می‌کند کدام ریشه ماه را دیده بود؟   جویبار می‌گیرد رودخانه امیدوار می‌شود کدام ریگ نگران است؟   صدای قطرات در کوچه ...

ادامه مطلب