Home / شعر / زنان

زنان

گیلار

علی رسولی

  گیلار،گیلار است حتی اگر دست‌هایش را در شالیزار گم کرده باشد حتی اگر پرده ها آینه و پنجره، رنگ زغال بگیرند. گیلار، گیلار است حتی اگر همسرش، در سیاهی معدن ماه،قلب و چشم‌هایش را فراموش کرده باشد. گیلار،گیلار است وقتی خسته‌ ی خسته پلک‌هایش را به خواب می‌سپارد وقتی ...

ادامه مطلب

چند سوال

چند سوالی _ علی رسولی

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها سردشان می‌شود چه کسی برای گیاهان شعر گفت؟   شبنم بر گلبرگ‌ها سنگینی می‌کند کدام ریشه ماه را دیده بود؟   جویبار می‌گیرد رودخانه امیدوار می‌شود کدام ریگ نگران است؟   صدای قطرات در کوچه ...

ادامه مطلب

نشانی‌ها

نشانی‌ها

زنی گفت: همچون مرگی‌ست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگ‌هایش برگ‌ها می‌رقصند در دست‌هایش مشتی بابونه است من دیدم من با چشمان خود دیدم زنبق‌ها برایش گریه کردند. اناری شهادت داد و گفت: او او دختر همسایه‌ی ما بود همیشه آرزو می‌کرد صبحی زود بی مقصد از اینجا دور ...

ادامه مطلب

کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە

کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە

«کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە»   ئەو کیژۆڵەیەک بوو لە دیاربەکرەوە لە گەڵ شەودا دەستی پێدەکرد لە نێو ئەستێرەکاندا ون دەبوو و بەرە بەیان زوو، پێش هەڵاتنی گزنگ ئەو کاتەی هێشتا هەتاو عادەتی بە هەڵاتن نەبوو ئاوا دەبوو…   ئەو کیژۆڵەیەک بوو لە دیاربەکرەوە لە گەڵ بەهار چرۆی دەکرد و هاوسەفەری پاییز ...

ادامه مطلب

دختری از دیاربکر

دختری از دیاربکر_علی رسولی

او دختری از دیاربکر بود نامش با شب آغاز می‌شد در ستاره‌ها گم می‌گشت و سپیده‌ی زودهنگامی که خورشید عادت به طلوع نداشت پایان می‌گرفت. با بهار می‌آمد و با پاییز سفر می‌کرد برگ‌ها در گیسوانش می‌ریختند در جویبار خاطره‌اش زرد می‌چکید و پستان‌هایش رنگ کوهستان می‌گرفت. او دختری از ...

ادامه مطلب

تو نباشی

تو نباشی_علی رسولی

تو نباشی آب شدن برف‌ها را فراموش می‌کنم نمی‌دانم آلاله‌ها چه رنگی‌اند. باران را فراموش می‌کنم نوشاخه‌های تاک را و چکه‌ها را که گاه در چشمانم و گاه آواره در ابرهایند. تو نباشی سرخ را فراموش می‌کنم. زرد را فراموش می‌کنم که گاه رنگ دشواری نان و گاه رنگ روبانی‌ست ...

ادامه مطلب

سولماز

سولماز_علی رسولی

سولماز قرار بود شعری شوم برای تو اما خدا لهجه ها را ممنوع کرد و من میان کلمات زخمی شدم. لبهایت اعدامیِ کدام جمعه است با کدام لهجه گریه کنیم. سولماز قرار بود گردنبندی آبی باشم شبانه از کوچه بگذری و پستان هایت سردی من را به یاد آورند اما ...

ادامه مطلب

برف و مرگ

برف و مرگ

“هِنری” هر روز غروب با بارانیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد.   هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ ...

ادامه مطلب

نان و نعنا

نان و نعنا_علی رسولی

برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرفی مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام: آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. نعناع *   January ...

ادامه مطلب

شهری برای ساختن

شهری برای ساختن

بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که ...

ادامه مطلب