Home / شعر / شعر کوتاه

شعر کوتاه

تا صبح

علی رسولی _ تا صبح

نه وطن نه رنگ نشسته بر پرچم‌ها نه برف که می‌زند و سربازان را می‌پوشاند من تو را سرزمینم می‌دانم. نه جنگ نه تسلیم نه رژه نه رنگ نشسته بر اونیفورم‌ها من رنگ لبان تو را می‌شناسم. نه مرگ نه آشتی نه گرسنگی نه رنگ نشسته بر پادگان‌ها من مبارزه ...

ادامه مطلب

اندوه از ما می‌کاهد

اندوه از ما می کاهد_ علی رسولی

نه آفتاب مرا به تو می‌رساند نه شب بر خنکای سپیده ای  عریان بمان. رشته‌هایی از تاریکی لحظه‌ای از تردیدِ روز نشسته بر پستان‌هایت و سکوتْ بال گشوده در زمزمه است. سکوتِ همه چیز سکوتِ ثبات اشیاء سکوتِ تامل. سکوت خوابیده بر لبت. سفیدیِ سکوت بر شانه‌ات مرگ کبوتری ماند ...

ادامه مطلب

تنهایی

تنهایی_علی رسولی

تنهایی در می‌زند وارد خانه‌ام می‌شود اتاق‌ها را می‌گردد به عکس‌های خاک خورده‌ی دیوار خیره می‌شود کتاب‌های نخوانده‌ام را ورق می‌زند. دست می‌کشد روی کلید‌هایی که مال هیچ قفلی نیستند. تنهایی نزدیکم می‌شود من و تنهایی حرفی برای گفتن نداریم… تنهایی در خانه‌ی من احساس تنهایی می‌کند تنهایی آرام پیر ...

ادامه مطلب

شعر کوتاه

1153568_1_b

هر روز صبح برایت گلی می خرم و غروب که می شود گل، من و روز فرسوده ایم. حیاط خانه ام پر از گل های مرده است هنوز نامت را نمی دانم.  

ادامه مطلب

قسمتی از شعر «اعتراف»

amor-love-paz-peace-police-Favim.com-132124

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس ...

ادامه مطلب

حسرت دقایق

10996343_819671924747449_4102209037047383393_n

کاش زندگی دقایق اول آشنایی بود کاش دلهره ی گذاشتن ساعات ملاقات بود یافتن تو بود میان رنگ ها برگ ها و واژه ها کاش زندگی هر چی می بود شکلی دیگر قصه ای دیگر و رازی دیگر بود…

ادامه مطلب

تن پوشی به دوری تو

10881692_787767647937877_7760038259973657927_n

در سال موهایت به جستجوی آن روزم که عشق لکنتی در واژه نباشد و پاییز تن پوشی کهنه نشود. من فصل هاست که ریخته‌ام و خاک نزدیکترین بوسه است.   من من هنوز سبزینه‌ای دارم به وسعت قلبت آه که قلبت مرا می‌راند و آسان در گردش بادها گم می‌شوم ...

ادامه مطلب

در خیال ریگ

304042_279443372162154_416636653_n

قلاب،لب های ماهی را دریده بود رمه‌ی اسبی در نگاهش خزید و فلس‌های پژمرده‌اش دلتنگ جنگ با امواج بودند.   اسب‌ها،شیهه کنان کمر کوه را شکستند و ماهی گریستن را بلد نبود آرام،در خیال ریگ‌ها و موج‌ها جان داد.   «۱۵/۳/۹۳»

ادامه مطلب