تازه‌ها:
Home / شعر / عاشقانه

عاشقانه

کودکان مارا دوست دارند

کودکان مارا دوست دارند

تو را دوست دارم کودکان ما را دوست دارند ما را می‌شناسند. تو را می‌بینم وقتی کودکان میان شب و پرده‌های رنگی رها می‌شوند وقتی به خواب می‌روند. تو را صدا می‌کنم وقتی سوت قطار در ایستگاه می‌پیچید وقتی کودکان از پشت شیشه‌ی واگن برای لبخندهای تو شادی می‌کنند. تو ...

ادامه مطلب

خنده‌ی تو

خنده‌ی تو _ علی رسولی

باد چهره‌ی آب را می‌شکند موج‌ها بر دیوارهای بی‌حرف می‌کوبند. آن دو زن آن دو مرد آن دو کودک در باره‌ی موج‌ها چه خواهند گفت. دسته‌ی ماهی‌ها بر سطح آب ظاهر می‌شوند. درختان حاشیه‌ی رود برگ‌ها سیب‌های نرسیده شاخه‌های خشک با مغزهای پوسیده‌اشان در باره‌ی ماهی‌ها در باره‌ی موج‌ها و ...

ادامه مطلب

میعاد

13221679_256573218030081_7835130958433704035_n

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو همچون صبحی که شبنمِ صورتیِِ گل‌هایش کنگره‌ی ابرهای بارانی را در خود حبس کرده باشند و درخت در رگِ شاخه‌ها صاعقه را. من با تو همچون میعادِ فانوس و موج: روشنایی می‌بخشی،لبخند می‌زنی و از ...

ادامه مطلب

شناسنامه

شناسنامه_علی رسولی

سوار اتوبوس می‌شوم راننده می‌پرسد: اسمت چیست؟ راستی اسم من چیست؟ چرا باید آن را بدانم؟ من کیستم؟ هرگز نخواسته‌ام راننده باشم همیشه دوست داشته‌ام به هنگام رفتن دستان تو را در دست بگیرم حواسم به تو باشد به لب‌هایت به چشمانت و انگشتانت که اندوه تنم را لمس کرده‌اند. ...

ادامه مطلب

همچون یک پرتقال

همچون یک پرتقال

تو دوباره این‌جایی محبوب من گویی که پنجره کتاب‌ها گونه‌ام،بازو و تک ‌تکِ مهره ‌هایم عطر دستانت را گرفته است. آینه گلدان‌ها و نگاه من به رویت لبخند می‌زنند _ انگار سال‌هاست چیزی را کم داشته‌ایم. تو دوباره این‌جایی خنکای تنت مرا در بر گرفته است شاید تنها یک رویا ...

ادامه مطلب

ناممکن

ناممکن_ علی رسولی

نمی‌شود ماهِ افتاده بر دریا را از امواج، از توفان جدا کرد. نمی‌شود زیبایی را از چشمان تو گل را از کوهستان و دلتنگی را از من جدا کرد… نمی‌شود فریاد را از لب باران را از کوچه درخت را از برگ و پاییز را از درخت جدا کرد. محبوب ...

ادامه مطلب

اندوه از ما می‌کاهد

اندوه از ما می کاهد_ علی رسولی

نه آفتاب مرا به تو می‌رساند نه شب بر خنکای سپیده ای  عریان بمان. رشته‌هایی از تاریکی لحظه‌ای از تردیدِ روز نشسته بر پستان‌هایت و سکوتْ بال گشوده در زمزمه است. سکوتِ همه چیز سکوتِ ثبات اشیاء سکوتِ تامل. سکوت خوابیده بر لبت. سفیدیِ سکوت بر شانه‌ات مرگ کبوتری ماند ...

ادامه مطلب

تو نباشی

تو نباشی_علی رسولی

تو نباشی آب شدن برف‌ها را فراموش می‌کنم نمی‌دانم آلاله‌ها چه رنگی‌اند. باران را فراموش می‌کنم نوشاخه‌های تاک را و چکه‌ها را که گاه در چشمانم و گاه آواره در ابرهایند. تو نباشی سرخ را فراموش می‌کنم. زرد را فراموش می‌کنم که گاه رنگ دشواری نان و گاه رنگ روبانی‌ست ...

ادامه مطلب

تنهایی

تنهایی_علی رسولی

تنهایی در می‌زند وارد خانه‌ام می‌شود اتاق‌ها را می‌گردد به عکس‌های خاک خورده‌ی دیوار خیره می‌شود کتاب‌های نخوانده‌ام را ورق می‌زند. دست می‌کشد روی کلید‌هایی که مال هیچ قفلی نیستند. تنهایی نزدیکم می‌شود من و تنهایی حرفی برای گفتن نداریم… تنهایی در خانه‌ی من احساس تنهایی می‌کند تنهایی آرام پیر ...

ادامه مطلب