تازه‌ها:
Home / شعر / عاشقانه (page 2)

عاشقانه

نان و نعنا

نان و نعنا_علی رسولی

برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرفی مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام: آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. نعناع *   January ...

ادامه مطلب

بهاری برای ندیدن

بهاری برای ندیدن_ علی رسولی

دانه ی برفی در حیاط همچون سرنوشت من میان شاخه های بادام سرگردان است. رمه ی اسب سیاهی از دوردست کمرگاه تپه ی سفید را می شکند من هوس رفتن می کنم و مچاله می شوم. ابرها تپه ها را می پوشانند رخسارم پر می شود ز چکه ز برف. ...

ادامه مطلب

شهری برای ساختن

شهری برای ساختن

بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که ...

ادامه مطلب

معما

معما _ علی رسولی

اگر لهجه بودی واژه ای ساده می شدم که کودکان آرام در گوش بادبادک ها پچ پچ  می کنند آنگاه که پرواز مفهوم می یابد.   اگر خواب بودی آن لحظه ی صبحگاهی می شدم که باد پرده را مثل پرستویی خسته می رباید و روز آغاز می شود و ...

ادامه مطلب

حقیقت

حقیقت.علی رسولی

باد می وزد گندم شیار برمی دارد رخسارم خسته می شود خسته. باد می شکند خیالم را امیدم را، رویایم را. همه چیز همه چیز دروغ است حقیقت تویی. سایه ها سر می رسند نارون ها به خواب می روند جویبارها پچ پچ می کنند برگ ها آرام می میرند. ...

ادامه مطلب

سپیده ی سرخ گون

سپیده ی سرخ گون _ علی رسولی

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و ...

ادامه مطلب

تا همیشگى

تا همیشگی

«تا همیشگى» خاطراتم را بستم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود تنها تو را فراموش کردم ای یار. در قدم ها بازماندم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود بازهم تورا فراموش کردم ...

ادامه مطلب

مرگ و بوسه

مرگ و بوسه.علی رسولی

مرگ و بوسه صبح گاهان مرزهای آبی را می پیماییم کرانه ها سوت کشتی ها نمایان شدن خشکی ها در دوردست احساس رسیدن باد بان ها و موج ها صدای سکوت صدف ها چکه های مانده بر تنت همه، همه دنیایی ست که تقدیمم کرده ای. مرغان دریایی در آسمان ...

ادامه مطلب

مثل همه نبودن

11125277_846436172071024_8531644586175188501_n

مثل همه نبودن لبانم را میان گیسوانت کشیدم آنگاه که ناقوس کلیسا می نواخت. گریستم آنگاه که شاد بودم. عاشقت شدم آنگاه که زمانی نبود. و رقصیدم آنگاه که رقصیدن بلد نبودم. قبل از رویش ستاره بیدار شدیم. آنگاه که شهر به خواب رفته بود از واژه های غایب گفتیم. ...

ادامه مطلب

شعری برای تنهایی

11149523_475732649261247_5189760432007287598_n

در فراسوی سکوتت لالم تا فردا تا فرداها تا آن لحظه ی کدر، همچون نابینایی در کوچه ی چشم ها و حضورت که اعلام نمی شود . آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت به انتظار گفتن است. کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت تا دریافت زنی ...

ادامه مطلب