تازه‌ها:
Home / شعر / همه

همه

هدف شعر

ابرها می‌‌گذرند ابرهای بارانی. سایه‌ها، اندوه،لبخند و رویاها نیز… امروز امروز هم تنهایم تنها مثل خودم مثل رویا و آرزوهای فراموش شده مثل ابرهای بارانی ابرهای بارانی که نمی‌بارند. بچه‌ها از پلکان مدرسه سرازیر می‌شوند از روبه‌رو روبان‌های آبی،سبز و سرخ‌شان را می‌بینم عده‌ای ساکت عده‌ای غمگین عده‌ای با رخساری …

ادامه مطلب

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو همچون صبحی که شبنمِ صورتیِِ گل‌هایش کنگره‌ی ابرهای بارانی را در خود حبس کرده باشند و درخت در رگِ شاخه‌ها صاعقه را. من با تو همچون میعادِ فانوس و موج: روشنایی می‌بخشی،لبخند می‌زنی و از …

ادامه مطلب

شناسنامه

سوار اتوبوس می‌شوم راننده می‌پرسد: اسمت چیست؟ راستی اسم من چیست؟ چرا باید آن را بدانم؟ من کیستم؟ هرگز نخواسته‌ام راننده باشم همیشه دوست داشته‌ام به هنگام رفتن دستان تو را در دست بگیرم حواسم به تو باشد به لب‌هایت به چشمانت و انگشتانت که اندوه تنم را لمس کرده‌اند. …

ادامه مطلب

همچون یک پرتقال

تو دوباره این‌جایی محبوب من گویی که پنجره کتاب‌ها گونه‌ام،بازو و تک ‌تکِ مهره ‌هایم عطر دستانت را گرفته است. آینه گلدان‌ها و نگاه من به رویت لبخند می‌زنند _ انگار سال‌هاست چیزی را کم داشته‌ایم. تو دوباره این‌جایی خنکای تنت مرا در بر گرفته است شاید تنها یک رویا …

ادامه مطلب

چند سوال

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها سردشان می‌شود چه کسی برای گیاهان شعر گفت؟   شبنم بر گلبرگ‌ها سنگینی می‌کند کدام ریشه ماه را دیده بود؟   جویبار می‌گیرد رودخانه امیدوار می‌شود کدام ریگ نگران است؟   صدای قطرات در کوچه …

ادامه مطلب

نشانی‌ها

زنی گفت: همچون مرگی‌ست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگ‌هایش برگ‌ها می‌رقصند در دست‌هایش مشتی بابونه است من دیدم من با چشمان خود دیدم زنبق‌ها برایش گریه کردند. اناری شهادت داد و گفت: او او دختر همسایه‌ی ما بود همیشه آرزو می‌کرد صبحی زود بی مقصد از اینجا دور …

ادامه مطلب

ترانه‌ی کسی که از جمعمان رفته بود

صبح که پا شدیم از میون ما رفته بود تنها، با بارانی‌ای کهنه و یک جفت چشم آبی با مژه‌هایش که گاهی زردی می‌گرفت. آروم قدم می‌زد آروم‌تر از خونه‌ها از برج‌های بلند از قطاری که دیگه رفتن را فراموش کرده بود از کوپه‌های درجه دو که کارگران پایین شهر …

ادامه مطلب

بیهوشی

  بر آن بلندی پرنده ای افتاد وقتی با چشمان خود دید: بر افقْ ابری را کشتند. بر کوهی آبشاری از حال رفت وقتی با چشمان خود دید: در مقابل تاکی را کشتند. در خانه هم کمانچه ای به اغما رفت وقتی با چشمان خود دید: پایین تر،بر جاده شعری …

ادامه مطلب

اندوه از ما می‌کاهد

نه آفتاب مرا به تو می‌رساند نه شب بر خنکای سپیده ای  عریان بمان. رشته‌هایی از تاریکی لحظه‌ای از تردیدِ روز نشسته بر پستان‌هایت و سکوتْ بال گشوده در زمزمه است. سکوتِ همه چیز سکوتِ ثبات اشیاء سکوتِ تامل. سکوت خوابیده بر لبت. سفیدیِ سکوت بر شانه‌ات مرگ کبوتری ماند …

ادامه مطلب