تازه‌ها:
Home / شعر / همه (page 5)

همه

آرام و پوسیدن

1 (3)

  میان ریگ‌ها در تار و پود خواب یک بید به تماشای رویایی کوچک نشستیم. فصل در فریاد باد مرد خورشید فراموش کرد در چهره‌ی گیاهی سبز شود و غروب غمگین زمستان پاییز را از دست های زمین ربود. کسی به ما نگفت آن رمه اسب که شیهه‌هایشان سرود بود ...

ادامه مطلب

تن پوشی به دوری تو

10881692_787767647937877_7760038259973657927_n

در سال موهایت به جستجوی آن روزم که عشق لکنتی در واژه نباشد و پاییز تن پوشی کهنه نشود. من فصل هاست که ریخته‌ام و خاک نزدیکترین بوسه است.   من من هنوز سبزینه‌ای دارم به وسعت قلبت آه که قلبت مرا می‌راند و آسان در گردش بادها گم می‌شوم ...

ادامه مطلب

جان دادن به فصل

10606484_642185185898322_5749265770699802847_n

دارکوب خسته دیگر این چنار پیر را از یاد ببر بوی پاییز گرفته‌ام و شاید برف زمستان در نهان دلم خانه کند به درختان بلوط بگو جویباری که شما شعرش کردید برگ های من را بوئیده بود و من بودم به ریگ‌ها گفتم زیستن سختتر از بادی ست که می‌وزد ...

ادامه مطلب

دنیایی به بزرگی عراق

10606484_642185185898322_5749265770699802847_n

در بیروت باران می‌بارد و سنگ فرش‌های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان‌های گرسنه‌ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می‌فروشد مردی در کوچه‌های خاکی کابل به خاطره‌های کهنه‌اش عشق می‌ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوار‌ها نهان می‌کند.   در بیروت باران می‌بارد در بیروت باران می‌بارد و منبرهای ...

ادامه مطلب

به ظلمت اذان‌تان

10609548_740017789379530_6027653037868612113_n

 شب بود  شنگال زخمی شنگال بی‌‌ماه و کوبانی و کوبانی دست‌های چریکی بود آماده‌ی شلیک شب بود کودکی خموش گرمای پستانی را گم کرده بود نور در کوچه سلاخی می‌شد و خدا در خیابان دختری را می‌فروخت.   شب بود بر گلوگاه ستاره‌ئی خون لانه کرد جنازه‌ی زنی بر سنگ ...

ادامه مطلب

غزه

palestine

زایمان تاریخ است خدای جنگ چنگ می‌زند و تمدن لعنت به سنگ‌های کوچک توست.   ما بغض بی‌انفجار کرده‌ایم به خیابان می‌رویم که فریاد نکنیم گریه می‌کنیم بی‌آنکه باروت در نگاه بنشیند.   بنویسید با دست‌هایی که سوخته است بنویسید بر خاک غزه کودکی هم بازی لاشه‌های توپ شد کودکی ...

ادامه مطلب

ای کاش نارنج ها بریزند

10553336_703229936391649_9032106955062192568_n

باران که می‌بارد نارنج‌ها هوس پاییز می‌کنند من راز فصل را می‌دانم وقتی پیرمردی از پشت پرده‌های کهنه به عبور کودکی‌اش می‌نگرد و با دست‌های کوتاهش گونه‌های زندگی را لمس می‌کند.   باران که می‌بارد نارنج‌ها می‌ریزند آن سوی دیوار‌ها روی میز‌ها و تنهایی‌ها زنی لباس انتظار پوشیده است.   ...

ادامه مطلب

قفسی برای عشق

10402419_814348331946475_329328290567046103_n

عاشقت شده‌ام دیدی آن سرباز کهنه که جنگ را در خود کشت با درخت، با برگ‌ها و سکوت با باریک راهی که شبی بر آن رویا‌هایش را گم کرد سخن گفت پوتین‌های خسته‌اش نشان خاک دوردستی بود که ماه‌اش را ژنرال‌ها کشتند و کودکان‌اش برای تمام دنیا گریستند.   عاشقت ...

ادامه مطلب

قدم های شکوفه

10402419_814348331946475_329328290567046103_n

زمستان است برف در سکوت و شال دودکش‌ها ییلاق‌های دور غریب را خبر می‌دهند دریغ از یک سخن دریغ از یک سفر و کوچی کوچک.   زنی از خستگی پنجره جاده‌ی خالی را می‌نگرد زنی به انتظار قدم‌های شکوفه است گیسوان بادبادک دلتنگ دست‌های کودکی ست که بهار را تا ...

ادامه مطلب