تازه‌ها:
Home / شعر (page 3)

شعر

برف و مرگ

برف و مرگ

“هِنری” هر روز غروب با بارانیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد.   هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ ...

ادامه مطلب

از درختان نپرسید

از درختان نپرسید_علی رسولی

«از درختان نپرسید»   سپیده دمان وقتی چنار رقصید و دامنش در آب افتاد حس کرد خنکای تن او را دارد.   وقتی اولین مسافران برخاستند تازه‌ترین گل را ببوسند خواسته بودند لبان او را شناخته باشند.   آفتاب پشت تپه‌های آویشن به سرخی گرایید. بر سبزیِ چنار غمی بود. ...

ادامه مطلب

نان و نعنا

نان و نعنا_علی رسولی

برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرفی مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام: آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. نعناع *   January ...

ادامه مطلب

بهاری برای ندیدن

بهاری برای ندیدن_ علی رسولی

دانه ی برفی در حیاط همچون سرنوشت من میان شاخه های بادام سرگردان است. رمه ی اسب سیاهی از دوردست کمرگاه تپه ی سفید را می شکند من هوس رفتن می کنم و مچاله می شوم. ابرها تپه ها را می پوشانند رخسارم پر می شود ز چکه ز برف. ...

ادامه مطلب

شهری برای ساختن

شهری برای ساختن

بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که ...

ادامه مطلب

معما

معما _ علی رسولی

اگر لهجه بودی واژه ای ساده می شدم که کودکان آرام در گوش بادبادک ها پچ پچ  می کنند آنگاه که پرواز مفهوم می یابد.   اگر خواب بودی آن لحظه ی صبحگاهی می شدم که باد پرده را مثل پرستویی خسته می رباید و روز آغاز می شود و ...

ادامه مطلب

حقیقت

حقیقت.علی رسولی

باد می وزد گندم شیار برمی دارد رخسارم خسته می شود خسته. باد می شکند خیالم را امیدم را، رویایم را. همه چیز همه چیز دروغ است حقیقت تویی. سایه ها سر می رسند نارون ها به خواب می روند جویبارها پچ پچ می کنند برگ ها آرام می میرند. ...

ادامه مطلب

سرود ملی را نمی خوانم

سرود ملی را نمی خوانم

امروز روز جمهوری است و پرچم های استقلال همه جا پیداست رئیس جمهور خوشبخت است در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می روند تمام کلاه خودها مقدسند. امروز روز جمهوری است و من مانند همیشه به جستجوی کار برخاسته ام سرمایی در تنم دارم و زندگی واژه ای ست سخت ...

ادامه مطلب

شورشی در قرنطینه( تقدیم به شاهرخ زمانی ها)

شورشی در قرنطینه _ علی رسولی

«شورشی در قرنطینه»   آینه بود شکست یا واقعیت دروغ می گفت. چشم های تو بود که دیگر ننگریست یا جهان نابیناتر از ما بود. کشتزار سوخت یا دست های تو دیگر بخشنده نبود یا که گندم نان نشد. نان پختن نیازمند لبخندت بود. قدم ها  اتمام یافتند یا کوچه ...

ادامه مطلب

سپیده ی سرخ گون

سپیده ی سرخ گون _ علی رسولی

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و ...

ادامه مطلب