تازه‌ها:
Home / شعر (page 4)

شعر

تا همیشگى

تا همیشگی

«تا همیشگى» خاطراتم را بستم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود تنها تو را فراموش کردم ای یار. در قدم ها بازماندم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود بازهم تورا فراموش کردم ...

ادامه مطلب

کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور

کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور

«کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور» کیژۆڵه‌: به‌ڕاست جه‌نابی ئه‌فسه‌ر ، ئه‌م ته‌له‌ دڕکاویانه‌ بۆچی هه‌ن؟ ئه‌فسه‌ر: بۆ ئه‌وه‌ی که‌س له‌ وڵات ده‌ر نه‌چێت که‌س هه‌ڵ نه‌یه‌ت ! کیژۆڵه‌: ئه‌ی ئه‌ڵغامه‌کان چی؟ ئه‌وان بۆ چی دانراون؟ ئه‌فسه‌ر: بۆ ئه‌وه‌ی که‌س نه‌یه‌ته‌ وڵاته‌وه‌ ! کیژۆڵه‌: به‌ڵام بۆ باڵنده‌کان هه‌مو ڕۆژێک له‌ وڵات ...

ادامه مطلب

مرگ و بوسه

مرگ و بوسه.علی رسولی

مرگ و بوسه صبح گاهان مرزهای آبی را می پیماییم کرانه ها سوت کشتی ها نمایان شدن خشکی ها در دوردست احساس رسیدن باد بان ها و موج ها صدای سکوت صدف ها چکه های مانده بر تنت همه، همه دنیایی ست که تقدیمم کرده ای. مرغان دریایی در آسمان ...

ادامه مطلب

مثل همه نبودن

11125277_846436172071024_8531644586175188501_n

مثل همه نبودن لبانم را میان گیسوانت کشیدم آنگاه که ناقوس کلیسا می نواخت. گریستم آنگاه که شاد بودم. عاشقت شدم آنگاه که زمانی نبود. و رقصیدم آنگاه که رقصیدن بلد نبودم. قبل از رویش ستاره بیدار شدیم. آنگاه که شهر به خواب رفته بود از واژه های غایب گفتیم. ...

ادامه مطلب

شعر کوتاه

1153568_1_b

هر روز صبح برایت گلی می خرم و غروب که می شود گل، من و روز فرسوده ایم. حیاط خانه ام پر از گل های مرده است هنوز نامت را نمی دانم.  

ادامه مطلب

شعری برای تنهایی

11149523_475732649261247_5189760432007287598_n

در فراسوی سکوتت لالم تا فردا تا فرداها تا آن لحظه ی کدر، همچون نابینایی در کوچه ی چشم ها و حضورت که اعلام نمی شود . آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت به انتظار گفتن است. کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت تا دریافت زنی ...

ادامه مطلب

اعتراف

big_222222222222222222222222222222222222222222222_large

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس ...

ادامه مطلب

قسمتی از شعر «اعتراف»

amor-love-paz-peace-police-Favim.com-132124

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس ...

ادامه مطلب

رُزینا

1506630_827768563937785_5327631253744161454_n

 رُزینا لب‌هایت شکفته است ماه شرمگین‌تر از آنی­­‍‍‍‍‍ست که رقص کنان بر دامنت بلغزد بند گیسوانت روبانی­ست که مادر معدنچی‌ات با دست‌های زغالی‌اش بافته است.     رُزینا خفته میان بازوان ملوانی از سرزمین خشک ملوانی تنها با نیروی بازویش و چند کتاب از مردی ریشو.   رُزینا رُزینا خفته ...

ادامه مطلب

زیباترین سنگر

10501779_810180415696600_9058909450420048480_n

خورشید از تپه های دوردست بر می خیزد و شاخه های درخت وحشی نور را شانه می کنند روز در رخسارت آشیانه می بندد و من بازهم جستجوگر شعر زندگی ام ای واژه پیش از آنکه لکنتم را پاره کنی پیغامی از آزادیِ قلب ها بگو. تو غریبترین واژه در ...

ادامه مطلب