Home / شعر / جنگ / دختری از دیاربکر
دختری از دیاربکر_علی رسولی

دختری از دیاربکر

او دختری از دیاربکر بود
نامش با شب آغاز می‌شد
در ستاره‌ها گم می‌گشت
و سپیده‌ی زودهنگامی که خورشید
عادت به طلوع نداشت
پایان می‌گرفت.
با بهار می‌آمد
و با پاییز سفر می‌کرد
برگ‌ها در گیسوانش
می‌ریختند
در جویبار خاطره‌اش
زرد می‌چکید
و
پستان‌هایش رنگ کوهستان می‌گرفت.

او دختری از دیاربکر بود
در چشمانش ابر بود
و در قلبش رمزِ واحد‌های شب
صدای پای چریک‌ها در لهجه‌اش بود
و وقتی می‌رقصید، کبوترهای آشتی
از لانه‌ها بیرون می‌آمدند:
_صلح ستاره و شب بی‌معنی بود_.

او دختری از دیاربکر بود
مژگانش میان شاخه‌های درختی در “شنگال”
جا مانده بود
و نگاهش زیرِ آواری در”جزیره”.

۱۷خرداد۹۵

ترجمه شده به کردی

About admin

Check Also

چند سوالی _ علی رسولی

چند سوال

ابرها می‌گذرند کوه ها منتظر می‌مانند چه کسی می‌خواهد ببارد؟   باران می‌زند بابونه ‌ها ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>