Home / شعر / جنگ / مهاجر
مهاجر_علی رسولی

مهاجر

«مهاجر»

سه نفر بر انتهای جاده‌اند.
اولی را نمی‌شناسم
دومی را هم نمی‌شناسم
سومی با رخساری افتاده
راه رفته را می‌نگرد.

من دومی نیستم
اولی هم نیستم
من سومی‌ام
پاهایم دارند آوار تنم را حمل می‌کنند
بی آنکه بخواهم،به جایی می‌روم که نمی‌دانم.
هم دارم دور می‌شوم
هم نزدیک.
هم خون از تنم می‌ریزد
هم نگران زخم‌های دومی‌ام.

اولی را گم کرده‌ام
دومی دیگر نیست.
می‌ترسم رقص را هم گم کنم
می‌ترسم درختان زیتون را فراموش کنم.

محبوب من
من دومی‌ام
من سومی‌ام
من اولی‌ام بی‌آنکه گفته باشم.
گندم‌ها را از ما ربوده‌اند
سایه‌ی درخت زیتون را.
و غروب را از ما پنهان کرده‌اند
صدای رویش بابونه را.

من دومی‌ام محبوب من
من سومی‌ام
من اولی‌ام بی‌آنکه گفته باشم.

 

July 15, 2016

About admin

Check Also

نشانی‌ها

نشانی‌ها

زنی گفت: همچون مرگی‌ست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگ‌هایش برگ‌ها می‌رقصند در دست‌هایش ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>