تازه‌ها:

سرخ زیباترین است

  آبی زیباست وقتی باران از راه پله‌های قدیمی می‌گذرد وقتی تصویرت در چاله‌های آب می‌ریزد وقتی صدای قدم‌هایت در شرشر کوچه می‌افتد و اطمینان اینکه تا دقایقی دیگر به آغوشت می‌کشم.   زرد زیباست زرد زیباست وقتی میان خوشه‌های گندم پنهان می‌شوی وقتی بر گیسوانت روبانی ریز بسته‌ای وقتی …

ادامه مطلب

موصل در خیابان های پاریس

  اینجا پاریس است و گلنگدن می کوبد خیابانی را که خدایان ممنوعش کردند و روزنامه‌ها سنگینی جنازه‌ی کاریکاتوری را بر دوش می‌کشند.   اینجا پاریس است دست‌های بی جانی بر سنگ فرش می خواهند برای هزارمین بار بنویسند و تف کنند سرمایه و آسمان را. اینجا پاریس است و …

ادامه مطلب

آرام و پوسیدن

  میان ریگ‌ها در تار و پود خواب یک بید به تماشای رویایی کوچک نشستیم. فصل در فریاد باد مرد خورشید فراموش کرد در چهره‌ی گیاهی سبز شود و غروب غمگین زمستان پاییز را از دست های زمین ربود. کسی به ما نگفت آن رمه اسب که شیهه‌هایشان سرود بود …

ادامه مطلب

تن پوشی به دوری تو

در سال موهایت به جستجوی آن روزم که عشق لکنتی در واژه نباشد و پاییز تن پوشی کهنه نشود. من فصل هاست که ریخته‌ام و خاک نزدیکترین بوسه است.   من من هنوز سبزینه‌ای دارم به وسعت قلبت آه که قلبت مرا می‌راند و آسان در گردش بادها گم می‌شوم …

ادامه مطلب

جان دادن به فصل

دارکوب خسته دیگر این چنار پیر را از یاد ببر بوی پاییز گرفته‌ام و شاید برف زمستان در نهان دلم خانه کند به درختان بلوط بگو جویباری که شما شعرش کردید برگ های من را بوئیده بود و من بودم به ریگ‌ها گفتم زیستن سختتر از بادی ست که می‌وزد …

ادامه مطلب

دنیایی به بزرگی عراق

در بیروت باران می‌بارد و سنگ فرش‌های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان‌های گرسنه‌ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می‌فروشد مردی در کوچه‌های خاکی کابل به خاطره‌های کهنه‌اش عشق می‌ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوار‌ها نهان می‌کند.   در بیروت باران می‌بارد در بیروت باران می‌بارد و منبرهای …

ادامه مطلب

به ظلمت اذان‌تان

 شب بود  شنگال زخمی شنگال بی‌‌ماه و کوبانی و کوبانی دست‌های چریکی بود آماده‌ی شلیک شب بود کودکی خموش گرمای پستانی را گم کرده بود نور در کوچه سلاخی می‌شد و خدا در خیابان دختری را می‌فروخت.   شب بود بر گلوگاه ستاره‌ئی خون لانه کرد جنازه‌ی زنی بر سنگ …

ادامه مطلب

غزه

زایمان تاریخ است خدای جنگ چنگ می‌زند و تمدن لعنت به سنگ‌های کوچک توست.   ما بغض بی‌انفجار کرده‌ایم به خیابان می‌رویم که فریاد نکنیم گریه می‌کنیم بی‌آنکه باروت در نگاه بنشیند.   بنویسید با دست‌هایی که سوخته است بنویسید بر خاک غزه کودکی هم بازی لاشه‌های توپ شد کودکی …

ادامه مطلب

ای کاش نارنج ها بریزند

باران که می‌بارد نارنج‌ها هوس پاییز می‌کنند من راز فصل را می‌دانم وقتی پیرمردی از پشت پرده‌های کهنه به عبور کودکی‌اش می‌نگرد و با دست‌های کوتاهش گونه‌های زندگی را لمس می‌کند.   باران که می‌بارد نارنج‌ها می‌ریزند آن سوی دیوار‌ها روی میز‌ها و تنهایی‌ها زنی لباس انتظار پوشیده است.   …

ادامه مطلب