Home / شعر / رمز زیستن
برف 4

رمز زیستن

اسب‌ها شیهه می‌کشیدند

و زمین با جامه‌ی برفی نازکش می‌گریست

هر قطره تقدیم انتهای فصل می‌شد

رمه‌ی زندگی بود که مغموم از نارنجستان دقایق می‌گذشت

هر دو همچون مادیانی که آخرین بارداری‌اش را تجربه می‌کرد

پیر می‌شدیم

و زلال نگاه‌مان همچون ماهی‌های ریز، میان ریگ زمان گم می‌گشت.

 

بر کمرگاه جنگل

شال سفیدی‌ست از حضور سکوت

ما نمی‌توانیم همچون دانه‌های یخ بسته‌ی برف

بی‌فریاد

بر تاروپود این شال پنهان شویم

زمستان می‌گذرد

یخ‌ها خواهند پوسید

و مرگ ما جای اندوه نیست

گل‌ها، همچون ستاره برشاخساران خواهند رویید.

 

سرخپوست‌ها با تکه‌های دود

معنی دوست داشتن را ترانه می‌کنند

و ما هر دو

هنگامی که می‌خندیم

دوست داشتن را در پستوی ملال انگیز دقایق آواز می‌خوانیم

و زمان یاغی رام خواهد گشت

این را از ماندگاری نگاه می‌شد فهمید

هنگامی که در اراده‌ی علاقه تصمیم گرفته‌ایم ایستاده باشیم.

 

پیر‌ترین سرخپوست

به انجماد فصل می‌خندد

زیرا که دانه‌های رُز وحشی را در سینه‌ی سرما کاشته است

و همچنان سرود سخت زندگی را می‌سراید

می‌تواند تولد را همچون شاپرک پرواز دهد

تا قبیله‌های همسایه

مفهوم بهار را در پارچه‌های دود معنی کنند.

 

من وتو در آستانه‌ی مرگ خشنودیم

میانِ هرکدام از چروک نگاه

بار‌ها عصیان کرده‌ایم

بار‌ها راز زندگی را میان تمام نا‌امیدی‌ها کاشته‌ایم

مرگ‌ ما جای اندوه نیست

گل‌ها

همچون ستاره برشاخساران خواهند رویید.

 

 

 

 

 

«۲۶/۶/۹۲»

About azho

Check Also

نشانی‌ها

نشانی‌ها

زنی گفت: همچون مرگی‌ست که دنبال زندگی باشد هنوز در رگ‌هایش برگ‌ها می‌رقصند در دست‌هایش ...

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>