تازه‌ها:
Home / شعر / زنان / روان

روان

 روان

نسیم خسته‌ی صبحگاهی

حنای انگشتانت همچون پلک های مادربزرگ

مرده است

میان بغچه‌ی نرگس،میان گلبرگ های زخمی

دنبال او می گردم

این گره های ملال انگیز،این مرگ لحظات

مرا به سکوت نمی‌رساند

میان بغچه‌ی گل دار

صورت ریخته‌ی خواهرم را می بینم

لبان مرده اش،که فریاد می زنند.

 

آه،روان

عشق سخن تلخی ست

عشق بر لبان خواهرم،شباهنگام در شولای خرافه خونین است

عشق زفاف مرگ است

زفاف مرگ.

 

روان

دست هایم میان بغچه‌ی گل دار می‌لرزند

نازکترین نرگس

نازکترین ساقه

نای مقاومت ندارد

غنچه اش می ترکد،و می‌بینم آبستن است

کوچکترین دختران شهرت

میان هوس های پدربزرگ

نای زندگی ندارند

با دندان،لبان خویش پاره می کنند

و بوسه،ضجه‌ی تلخی ست.

 

آه،روان

نسیمی خاموش در نفس هایت

حنای انگشتانت مرده است

و عشق،بازی کودکی‌ات را خسته کرد

و عشق سخن تلخی‌ست روان

انبوه ریش ها و دردهاست

برسینه های رشد نکرده ات

حضور دست ها و تسبیح هاست

بر پریشانی نگاهت

عشق سخن تلخی ست روان،سخنی تلخ

شباهنگام در شولای خرافه خونین است

خونین است

خونین،روان.

 

 

 

روان: دختر هشت ساله‌ی یمنی که در شب زفاف به علت آزار جنسی از جانب شوهر چهل ساله‌اش جان باخت.

 

«۵/۷/۹۲»

About azho

Check Also

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *