تازه‌ها:
Home / شعر / زنان / سولماز

سولماز

سولماز
قرار بود شعری شوم برای تو
اما خدا لهجه ها را ممنوع کرد
و من میان کلمات زخمی شدم.
لبهایت اعدامیِ کدام جمعه است
با کدام لهجه گریه کنیم.

سولماز
قرار بود
گردنبندی آبی باشم
شبانه از کوچه بگذری
و پستان هایت سردی من را به یاد آورند
اما مردی بودم تا حجابِ افغانستانِ تنت
توهم زنی بی پنجره.

سولماز
قرار بود
عریان آغوشت کنم
بپوسند منبرها
بپوسند خدایان و کتاب های مقدس.
سولماز
اکنون پیغمبری شدم
که هر شب از سلاخی تنت باز می گردد.

سولماز
خونین تر از دیروز
در سرزمین ممنوع ها
من ممنوع ترینم
بغدادی سیاه
_آنگاه که آسمان می خواند_
در جمجمه ام ریخته است
چادر داغت را بپوش
تا خدای درونم تجاوزگر شود.

 

۲۹ خرداد ۹۴

About admin

Check Also

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *