تازه‌ها:
Home / شعر / راز حادثه

راز حادثه

 

به تماشای باغچه می‌نشینم

هنوز

سکوت،آغاز قدم‌هایت را باور نکرده است

و زمان چه اندازه آبستن انتظار است

و زمان چه اندازه به نبض‌های کوچک امیدواری دلخوش است.

 

هجوم برگ‌ها به سوی چهره‌ی خاک

فراموشی ناعادلانه‌ی شاخه ست

شرم بی‌اختیار حصار است

و همه چیز انگار پیش نگاه من ساده ست

و همه چیز انگار رقص معصومانه‌ی قاصدکی ست

میان گیسوان بی‌آرزوی باد.

 

ماندگاری واژه‌ها قرار کوچک برگ است

هنگامی که از اعتماد کودکانه‌ی شاخه آگاه است

ماندگاری انگشتانت تعبیر ناهمواری ست از بودن

و پلک‌های من میان ترس دستانت آغاز فصل تلخی را به نگاهم مژده می‌دهد

من میان این زمان محبوس همچون جویباری که نافرجامی خویش را باوردارد تنهام

وتمام خروش‌های ریز، تمام حباب‌های بی‌فریاد را تقدیم نبودنت کرده‌ام.

 

کسی حضور یاغی فصل را

در گوش برگ‌ها زمزمه نکرده است

کسی به آغاز فراموشی نمی‌نگرد

ونگاهت، آرام

نسیم رنگ باختن من را به انبوه خاطره‌هایش می‌سپارد

و نگاهت، بی‌واژه، همچون گذر گیج رهگذری

که راز این حادثه را نمی‌فهمد

در هیأت سکوت زانو می‌زند

این ثانیه‌ها چقدر تنبلند

این انزوا چقدر طولانی ست.

 

به تماشای باغچه می‌نشینم

آرام آرام مرگ لحظه‌ها و اعتماد‌ها

میان افتادن خاطرات جاری ست

پنجره آخرین تجربه‌ی بودن است

و حضور ناهمگون من میان چهارچوب چوبی‌اش

پوسیدن نگاهی ست

که روزنه‌ی زمان را با هیاهوی کوچکش

ازدحام بخشیده است.

 

به تماشای باغچه می‌نشینم

به تماشای باغچه

انگشتانت که دیگر لمس نخواهند شد

مرگ را میان لبان کهنه‌ام جای می‌گذارند

این ثانیه‌ها چقدر تنبلند

این انزوا چقدر طولانی ست

چقدر طولانی ست.    

 

  

 

 

   «۱۶/۸/۹۲»

About azho

Check Also

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.