تازه‌ها:
Home / azho (page 4)

azho

جان دادن به فصل

دارکوب خسته دیگر این چنار پیر را از یاد ببر بوی پاییز گرفته‌ام و شاید برف زمستان در نهان دلم خانه کند به درختان بلوط بگو جویباری که شما شعرش کردید برگ های من را بوئیده بود و من بودم به ریگ‌ها گفتم زیستن سختتر از بادی ست که می‌وزد …

ادامه مطلب

دنیایی به بزرگی عراق

در بیروت باران می‌بارد و سنگ فرش‌های آنکارا خیس است کودکی بر خیابان‌های گرسنه‌ی فلوجه لبخندی فراموش شده را می‌فروشد مردی در کوچه‌های خاکی کابل به خاطره‌های کهنه‌اش عشق می‌ورزد و ضربان قلبش را در سکوت دیوار‌ها نهان می‌کند.   در بیروت باران می‌بارد در بیروت باران می‌بارد و منبرهای …

ادامه مطلب

به ظلمت اذان‌تان

 شب بود  شنگال زخمی شنگال بی‌‌ماه و کوبانی و کوبانی دست‌های چریکی بود آماده‌ی شلیک شب بود کودکی خموش گرمای پستانی را گم کرده بود نور در کوچه سلاخی می‌شد و خدا در خیابان دختری را می‌فروخت.   شب بود بر گلوگاه ستاره‌ئی خون لانه کرد جنازه‌ی زنی بر سنگ …

ادامه مطلب

غزه

زایمان تاریخ است خدای جنگ چنگ می‌زند و تمدن لعنت به سنگ‌های کوچک توست.   ما بغض بی‌انفجار کرده‌ایم به خیابان می‌رویم که فریاد نکنیم گریه می‌کنیم بی‌آنکه باروت در نگاه بنشیند.   بنویسید با دست‌هایی که سوخته است بنویسید بر خاک غزه کودکی هم بازی لاشه‌های توپ شد کودکی …

ادامه مطلب

ای کاش نارنج ها بریزند

باران که می‌بارد نارنج‌ها هوس پاییز می‌کنند من راز فصل را می‌دانم وقتی پیرمردی از پشت پرده‌های کهنه به عبور کودکی‌اش می‌نگرد و با دست‌های کوتاهش گونه‌های زندگی را لمس می‌کند.   باران که می‌بارد نارنج‌ها می‌ریزند آن سوی دیوار‌ها روی میز‌ها و تنهایی‌ها زنی لباس انتظار پوشیده است.   …

ادامه مطلب

قفسی برای عشق

عاشقت شده‌ام دیدی آن سرباز کهنه که جنگ را در خود کشت با درخت، با برگ‌ها و سکوت با باریک راهی که شبی بر آن رویا‌هایش را گم کرد سخن گفت پوتین‌های خسته‌اش نشان خاک دوردستی بود که ماه‌اش را ژنرال‌ها کشتند و کودکان‌اش برای تمام دنیا گریستند.   عاشقت …

ادامه مطلب

قدم های شکوفه

زمستان است برف در سکوت و شال دودکش‌ها ییلاق‌های دور غریب را خبر می‌دهند دریغ از یک سخن دریغ از یک سفر و کوچی کوچک.   زنی از خستگی پنجره جاده‌ی خالی را می‌نگرد زنی به انتظار قدم‌های شکوفه است گیسوان بادبادک دلتنگ دست‌های کودکی ست که بهار را تا …

ادامه مطلب

سرود کشتزار

کودکان با اندامی برهنه تمام گندم زار را رقصیدند تیغ خوشه‌ها لب‌هایشان را پاره کرد و تنها رنگ خون بود که در نی‌نی‌ها لغزید.   سرود خوانان در سفر راز آرزوهای زخمی را فهمیدند فهمیدند که نان از خون آبستن است و زندگی، کشتزاری طولانی ست. تا دور‌ترین‌ها باید رقصید …

ادامه مطلب