تازه‌ها:
Home / شعر / جنگ

جنگ

تا صبح

نه وطن نه رنگ نشسته بر پرچم‌ها نه برف که می‌زند و سربازان را می‌پوشاند من تو را سرزمینم می‌دانم. نه جنگ نه تسلیم نه رژه نه رنگ نشسته بر اونیفورم‌ها من رنگ لبان تو را می‌شناسم. نه مرگ نه آشتی نه گرسنگی نه رنگ نشسته بر پادگان‌ها من مبارزه …

ادامه مطلب

کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە

«کیژۆڵەیەک لە دیاربەکرەوە»   ئەو کیژۆڵەیەک بوو لە دیاربەکرەوە لە گەڵ شەودا دەستی پێدەکرد لە نێو ئەستێرەکاندا ون دەبوو و بەرە بەیان زوو، پێش هەڵاتنی گزنگ ئەو کاتەی هێشتا هەتاو عادەتی بە هەڵاتن نەبوو ئاوا دەبوو…   ئەو کیژۆڵەیەک بوو لە دیاربەکرەوە لە گەڵ بەهار چرۆی دەکرد و هاوسەفەری پاییز …

ادامه مطلب

مهاجر

«مهاجر» سه نفر بر انتهای جاده‌اند. اولی را نمی‌شناسم دومی را هم نمی‌شناسم سومی با رخساری افتاده راه رفته را می‌نگرد. من دومی نیستم اولی هم نیستم من سومی‌ام پاهایم دارند آوار تنم را حمل می‌کنند بی آنکه بخواهم،به جایی می‌روم که نمی‌دانم. هم دارم دور می‌شوم هم نزدیک. هم …

ادامه مطلب

دختری از دیاربکر

او دختری از دیاربکر بود نامش با شب آغاز می‌شد در ستاره‌ها گم می‌گشت و سپیده‌ی زودهنگامی که خورشید عادت به طلوع نداشت پایان می‌گرفت. با بهار می‌آمد و با پاییز سفر می‌کرد برگ‌ها در گیسوانش می‌ریختند در جویبار خاطره‌اش زرد می‌چکید و پستان‌هایش رنگ کوهستان می‌گرفت. او دختری از …

ادامه مطلب

برف و مرگ

“هِنری” هر روز غروب با بارانیِ خسته‌اش می‌آید چهره‌ی عبوسش را به شیشه‌های قمارخانه نزدیک می‌کند و می‌بیند ژنرالی را که سال‌ها پیش گلوله‌ای در شقیقه‌ی اسبش خالی کرد.   هنری،همیشه غمگین به کمرگاه کوه می‌نگرد گوش می‌سپارد به صدای اسبی که دیگر میان درختان نیست. یخ‌ها و زمستان،آرام کژیِ …

ادامه مطلب

نان و نعنا

برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرفی مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام: آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. نعناع *   January …

ادامه مطلب

سرود ملی را نمی خوانم

امروز روز جمهوری است و پرچم های استقلال همه جا پیداست رئیس جمهور خوشبخت است در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می روند تمام کلاه خودها مقدسند. امروز روز جمهوری است و من مانند همیشه به جستجوی کار برخاسته ام سرمایی در تنم دارم و زندگی واژه ای ست سخت …

ادامه مطلب

سپیده ی سرخ گون

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و …

ادامه مطلب

اعتراف

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس …

ادامه مطلب

قسمتی از شعر «اعتراف»

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس …

ادامه مطلب