تازه‌ها:
Home / شعر / عاشقانه (page 2)

عاشقانه

آیا من وطنی داشته‌ام؟

از پنجره هیاهوی کودکان می‌آید نسیم صدای کوه‌های مقاوم را می‌رساند. _سال‌هاست بر این سرزمین کار می‌کنم آجر کنار هم می‌گذارم مزارع را شیار می‌زنم لوکوموتیوها را به حرکت وا می‌دارم و هر روز خسته‌ می‌شوم خسته خسته. ستاره‌ها عریان می‌شوند ابرها می‌گریزند آویشن‌ها از شبنم آبستن اند ماه از …

ادامه مطلب

سولماز

سولماز قرار بود شعری شوم برای تو اما خدا لهجه ها را ممنوع کرد و من میان کلمات زخمی شدم. لبهایت اعدامیِ کدام جمعه است با کدام لهجه گریه کنیم. سولماز قرار بود گردنبندی آبی باشم شبانه از کوچه بگذری و پستان هایت سردی من را به یاد آورند اما …

ادامه مطلب

از درختان نپرسید

«از درختان نپرسید»   سپیده دمان وقتی چنار رقصید و دامنش در آب افتاد حس کرد خنکای تن او را دارد.   وقتی اولین مسافران برخاستند تازه‌ترین گل را ببوسند خواسته بودند لبان او را شناخته باشند.   آفتاب پشت تپه‌های آویشن به سرخی گرایید. بر سبزیِ چنار غمی بود. …

ادامه مطلب

نان و نعنا

برایت گردوی تازه آورده‌ام. ریحان میان پارچه‌های ابریشم و خوشه‌های پونه در شالی آبی. نعنا در ظرفی مسی. برایت از گندم شعر سروده‌ام تا فریاد و نان را فراموش نکنیم. محبوب من برایت سلاحی هم آورده‌ام: آنان آمده‌اند گردو نان و نعنا را از ما بگیرند. نعناع *   January …

ادامه مطلب

بهاری برای ندیدن

دانه‌ی برفی در حیاط همچون سرنوشت من میان شاخه‌های بادام سرگردان است. رمه‌ی اسب سیاهی از دوردست کمرگاهِ تپه‌ی سفید را می‌شکند من هوس رفتن می‌کنم و مچاله می‌شوم. ابرها تپه‌ها را می پوشانند رخسارم پر می‌شود ز چکه ز برف ز مه. دودکش‌ها به پایان می رسند خانه‌ها بی‌معنی …

ادامه مطلب

شهری برای ساختن

بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که …

ادامه مطلب

معما

اگر لهجه بودی واژه ای ساده می شدم که کودکان آرام در گوش بادبادک ها پچ پچ  می کنند آنگاه که پرواز مفهوم می یابد.   اگر خواب بودی آن لحظه ی صبحگاهی می شدم که باد پرده را مثل پرستویی خسته می رباید و روز آغاز می شود و …

ادامه مطلب

حقیقت

باد می وزد گندم شیار برمی دارد رخسارم خسته می شود خسته. باد می شکند خیالم را امیدم را، رویایم را. همه چیز همه چیز دروغ است حقیقت تویی. سایه ها سر می رسند نارون ها به خواب می روند جویبارها پچ پچ می کنند برگ ها آرام می میرند. …

ادامه مطلب

سپیده ی سرخ گون

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و …

ادامه مطلب

تا همیشگى

«تا همیشگى» خاطراتم را بستم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود تنها تو را فراموش کردم ای یار. در قدم ها بازماندم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود بازهم تورا فراموش کردم …

ادامه مطلب