تازه‌ها:
Home / شعر / عاشقانه (page 4)

عاشقانه

تن پوشی به دوری تو

در سال موهایت به جستجوی آن روزم که عشق لکنتی در واژه نباشد و پاییز تن پوشی کهنه نشود. من فصل هاست که ریخته‌ام و خاک نزدیکترین بوسه است.   من من هنوز سبزینه‌ای دارم به وسعت قلبت آه که قلبت مرا می‌راند و آسان در گردش بادها گم می‌شوم …

ادامه مطلب

ای کاش نارنج ها بریزند

باران که می‌بارد نارنج‌ها هوس پاییز می‌کنند من راز فصل را می‌دانم وقتی پیرمردی از پشت پرده‌های کهنه به عبور کودکی‌اش می‌نگرد و با دست‌های کوتاهش گونه‌های زندگی را لمس می‌کند.   باران که می‌بارد نارنج‌ها می‌ریزند آن سوی دیوار‌ها روی میز‌ها و تنهایی‌ها زنی لباس انتظار پوشیده است.   …

ادامه مطلب

قفسی برای عشق

عاشقت شده‌ام دیدی آن سرباز کهنه که جنگ را در خود کشت با درخت، با برگ‌ها و سکوت با باریک راهی که شبی بر آن رویا‌هایش را گم کرد سخن گفت پوتین‌های خسته‌اش نشان خاک دوردستی بود که ماه‌اش را ژنرال‌ها کشتند و کودکان‌اش برای تمام دنیا گریستند.   عاشقت …

ادامه مطلب

قدم های شکوفه

زمستان است برف در سکوت و شال دودکش‌ها ییلاق‌های دور غریب را خبر می‌دهند دریغ از یک سخن دریغ از یک سفر و کوچی کوچک.   زنی از خستگی پنجره جاده‌ی خالی را می‌نگرد زنی به انتظار قدم‌های شکوفه است گیسوان بادبادک دلتنگ دست‌های کودکی ست که بهار را تا …

ادامه مطلب

به جستجوی صدا

به دور خانه‌ات کپرهای کوچکی می‌سازم و صدای ساز دهنی خسته‌ای هر روز از کپری که گیسوانش در غروب است بر مژگان پنجره می‌نشیند. من را همین بس است که به جستجوی صدا پرده‌های آبی را می‌گشایی و شاید که بخندی.   من، عجولانه همچون قاصدکی که عشق باد را …

ادامه مطلب

زمستان دم پنجره

با انگشتانی از مخمل آرام به آرامی کدر شدن چشمان فصل به آرامی افتادن چکه‌ای آب بر رخسار زمین هنگامی که بر پشت بامی کوچک به خواب رفته است به آرامی لغزش شبنمی بر لبان گل به آرامی به پنجره باید کوبید پلک‌هایش را بتکاند نگاهش از پرچین بگذرد که …

ادامه مطلب

برف

برف،برف،برف،غازِ سفید با رویایِ زرد من چه می کنی؟   من همچون جغدی سوخته در رنگ ها و غروبْ ازدحام ِ کلاغ و غروبْ ازدحام ِ بی معنی و غروب،و غروبْ حرفی نگفته آزارش می دهد.   برف،برف،برف،غازِ سفید برف،برف،حرفِ نگفته مژگانم پر است ز چکه ز راز ز ابهام …

ادامه مطلب

شباهنگام

میشه در خانه‌ی قدیمی تو واژه‌ای تازه تقدیم پنجره کرد. در ایوان خوابی سفید دید. در سکوت شب تمام مفهوم بودن را میان خطوط لبانت نقاشی کرد.   میشه هیچ گلی را قربانی ابراز علاقه نکرد برای تقدیس هر دقیقه از بودن نرگسی را در خشکسالی خاک کاشت.   میشه …

ادامه مطلب

راز حادثه

  به تماشای باغچه می‌نشینم هنوز سکوت،آغاز قدم‌هایت را باور نکرده است و زمان چه اندازه آبستن انتظار است و زمان چه اندازه به نبض‌های کوچک امیدواری دلخوش است.   هجوم برگ‌ها به سوی چهره‌ی خاک فراموشی ناعادلانه‌ی شاخه ست شرم بی‌اختیار حصار است و همه چیز انگار پیش نگاه …

ادامه مطلب

رمز زیستن

اسب‌ها شیهه می‌کشیدند و زمین با جامه‌ی برفی نازکش می‌گریست هر قطره تقدیم انتهای فصل می‌شد رمه‌ی زندگی بود که مغموم از نارنجستان دقایق می‌گذشت هر دو همچون مادیانی که آخرین بارداری‌اش را تجربه می‌کرد پیر می‌شدیم و زلال نگاه‌مان همچون ماهی‌های ریز، میان ریگ زمان گم می‌گشت.   بر …

ادامه مطلب