تازه‌ها:
Home / شعر / عاشقانه (page 5)

عاشقانه

قزاق

خورشید، آرام میان شاخه‌ها گم می‌گشت سایه‌ی بلوطی بر دیوار افتاد و قزاق پیر در اتمام روزی سرد از همیشه پیر‌تر بود کلاه سنگینش را برداشت و دود از مرز انگشتانش، در آزادی مو‌هایش ریخت.   خورشید، گل‌های سیاه رنگ غروب را در گندم زار زرد دامنش می‌کاشت سایه‌ی کوه …

ادامه مطلب

اگر خورشید باشد

بیشه گیسوان خورشید را شانه می‌کرد درخت،جنگل آب و کوه‌های کوچک غروب را فراموش کردند دو “سار” عشق را ساده دیدند: هنوز تا ساختن آشیانه زود بود.         «۲۱/۴/۹۲»

ادامه مطلب

به ستایش یک بوسه

بر این دهلیز بر این چهار دیواری‌ها که وانمود می‌کنند خاموشند بوسه‌ای از لبانت برمی‌دارم. ماه نشسته در نگاهت را تقدیم اضطراب پلک هایم خواهم کرد هردو به احترام شکفتنِ یک بوسه مدتی را نابینا خواهیم بود. دزدکی خواهم دید که چشمانت را بسته‌ای دزدکی خواهم دید که پلک‌هایت می‌لرزند …

ادامه مطلب