تازه‌ها:
Home / شعر / همه (page 3)

همه

شهری برای ساختن

بر فراز بنایی بزرگ دیر هنگامِ شب با کار تمام نشده ام به شهر می نگرم. در دورتر چراغِ خانه ی من و تو پیداست: رنگ آبی پنجره و دود زیبا از دودکش. می دانم می دانم به انتظار صدای در هنوز بیداری و من سپیده دم آن هنگام که …

ادامه مطلب

معما

اگر لهجه بودی واژه ای ساده می شدم که کودکان آرام در گوش بادبادک ها پچ پچ  می کنند آنگاه که پرواز مفهوم می یابد.   اگر خواب بودی آن لحظه ی صبحگاهی می شدم که باد پرده را مثل پرستویی خسته می رباید و روز آغاز می شود و …

ادامه مطلب

سرود ملی را نمی خوانم

امروز روز جمهوری است و پرچم های استقلال همه جا پیداست رئیس جمهور خوشبخت است در نگاهش تمام سربازهای دنیا رژه می روند تمام کلاه خودها مقدسند. امروز روز جمهوری است و من مانند همیشه به جستجوی کار برخاسته ام سرمایی در تنم دارم و زندگی واژه ای ست سخت …

ادامه مطلب

تا همیشگى

«تا همیشگى» خاطراتم را بستم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود تنها تو را فراموش کردم ای یار. در قدم ها بازماندم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود بازهم تورا فراموش کردم …

ادامه مطلب

کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور

«کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور» کیژۆڵه‌: به‌ڕاست جه‌نابی ئه‌فسه‌ر ، ئه‌م ته‌له‌ دڕکاویانه‌ بۆچی هه‌ن؟ ئه‌فسه‌ر: بۆ ئه‌وه‌ی که‌س له‌ وڵات ده‌ر نه‌چێت که‌س هه‌ڵ نه‌یه‌ت ! کیژۆڵه‌: ئه‌ی ئه‌ڵغامه‌کان چی؟ ئه‌وان بۆ چی دانراون؟ ئه‌فسه‌ر: بۆ ئه‌وه‌ی که‌س نه‌یه‌ته‌ وڵاته‌وه‌ ! کیژۆڵه‌: به‌ڵام بۆ باڵنده‌کان هه‌مو ڕۆژێک له‌ وڵات …

ادامه مطلب

مثل همه نبودن

مثل همه نبودن لبانم را میان گیسوانت کشیدم آنگاه که ناقوس کلیسا می نواخت. گریستم آنگاه که شاد بودم. عاشقت شدم آنگاه که زمانی نبود. و رقصیدم آنگاه که رقصیدن بلد نبودم. قبل از رویش ستاره بیدار شدیم. آنگاه که شهر به خواب رفته بود از واژه های غایب گفتیم. …

ادامه مطلب

شعر کوتاه

هر روز صبح برایت گلی می خرم و غروب که می شود گل، من و روز فرسوده ایم. حیاط خانه ام پر از گل های مرده است هنوز نامت را نمی دانم.  

ادامه مطلب

شعری برای تنهایی

در فراسوی سکوتت لالم تا فردا تا فرداها تا آن لحظه ی کدر، همچون نابینایی در کوچه ی چشم ها و حضورت که اعلام نمی شود . آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت به انتظار گفتن است. کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت تا دریافت زنی …

ادامه مطلب

رُزینا

 رُزینا لب‌هایت شکفته است ماه شرمگین‌تر از آنی­­‍‍‍‍‍ست که رقص کنان بر دامنت بلغزد بند گیسوانت روبانی­ست که مادر معدنچی‌ات با دست‌های زغالی‌اش بافته است.     رُزینا خفته میان بازوان ملوانی از سرزمین خشک ملوانی تنها با نیروی بازویش و چند کتاب از مردی ریشو.   رُزینا رُزینا خفته …

ادامه مطلب

زیباترین سنگر

خورشید از تپه های دوردست بر می خیزد و شاخه های درخت وحشی نور را شانه می کنند روز در رخسارت آشیانه می بندد و من بازهم جستجوگر شعر زندگی ام ای واژه پیش از آنکه لکنتم را پاره کنی پیغامی از آزادیِ قلب ها بگو. تو غریبترین واژه در …

ادامه مطلب