تازه‌ها:
Home / شعر / حقیقت

حقیقت

باد می وزد
گندم شیار برمی دارد
رخسارم خسته می شود
خسته.
باد می شکند خیالم را
امیدم را، رویایم را.

همه چیز
همه چیز دروغ است
حقیقت تویی.

سایه ها سر می رسند
نارون ها به خواب می روند
جویبارها پچ پچ می کنند
برگ ها آرام می میرند.
رخسارم خسته می شود
خسته
خسته.

شب بر آبیِ دریا آغاز می شود
ما همچون ساحل های گرم عریان می شویم:
موهایت راهی ست که هنوز لمس نکرده ام
لب هایت واژه ای ست که می خواهد فاش گردد
و تپش قلبت صدای بال های بادبادکی ست
که سال هاست گم کرده ام.

موج ها شورش می کنند
فلس ها می ریزند
صخره ها خونین می شوند.
یک ماهی ترانه ی ما را فهمیده است:
این تنها امید است.

همه چیز
همه چیز دروغ است
حقیقت تویی
آن گاه که گندم ها می دانند
فراتر از نسیمی.

و من می دانم
فراسوی آن بوسه ای
که در امتدادش می توانم
با اطمینان به فردا فکر کنم
به فردا
به فردا
به چشم هایت.

 

۱۷ نوامبر ۲۰۱۵

About azho

Check Also

میعاد

من با تو چنانم که شکوفه‌ها به جرات در توفانِ رود می‌ریزند. من با تو …

One comment

  1. در شعرت گرمای آفتاب و سردی شب ، دو حس توامان را القا میکند . زیباست و ترس ، فراگیر در رگ و پی میدود ..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

This site uses Akismet to reduce spam. Learn how your comment data is processed.