تازه‌ها:

سپیده ی سرخ گون

چکاوکم خواب است. از کشتزار زنانِ سفید پوش ترانه ی گندم می خوانند. اگر می دانستند فردا سربازها و ژنرال ها گندم ها را کشتار می کنند. در دستی خوشه و در دستی دیگر اسلحه داشتند. و اگر کودکان می دانستند بر آسمان این کوچه جت ها خواهند گذشت و …

ادامه مطلب

تا همیشگى

«تا همیشگى» خاطراتم را بستم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود تنها تو را فراموش کردم ای یار. در قدم ها بازماندم کوه را نگریستم راه را خانه را و رُز خشکی که علیه گلدان مرده بود بازهم تورا فراموش کردم …

ادامه مطلب

کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور

«کیژۆڵه‌ و ئه‌فسه‌ری سه‌ر سنور» کیژۆڵه‌: به‌ڕاست جه‌نابی ئه‌فسه‌ر ، ئه‌م ته‌له‌ دڕکاویانه‌ بۆچی هه‌ن؟ ئه‌فسه‌ر: بۆ ئه‌وه‌ی که‌س له‌ وڵات ده‌ر نه‌چێت که‌س هه‌ڵ نه‌یه‌ت ! کیژۆڵه‌: ئه‌ی ئه‌ڵغامه‌کان چی؟ ئه‌وان بۆ چی دانراون؟ ئه‌فسه‌ر: بۆ ئه‌وه‌ی که‌س نه‌یه‌ته‌ وڵاته‌وه‌ ! کیژۆڵه‌: به‌ڵام بۆ باڵنده‌کان هه‌مو ڕۆژێک له‌ وڵات …

ادامه مطلب

مرگ و بوسه

مرگ و بوسه صبح گاهان مرزهای آبی را می پیماییم کرانه ها سوت کشتی ها نمایان شدن خشکی ها در دوردست احساس رسیدن باد بان ها و موج ها صدای سکوت صدف ها چکه های مانده بر تنت همه، همه دنیایی ست که تقدیمم کرده ای. مرغان دریایی در آسمان …

ادامه مطلب

مثل همه نبودن

مثل همه نبودن لبانم را میان گیسوانت کشیدم آنگاه که ناقوس کلیسا می نواخت. گریستم آنگاه که شاد بودم. عاشقت شدم آنگاه که زمانی نبود. و رقصیدم آنگاه که رقصیدن بلد نبودم. قبل از رویش ستاره بیدار شدیم. آنگاه که شهر به خواب رفته بود از واژه های غایب گفتیم. …

ادامه مطلب

شعر کوتاه

هر روز صبح برایت گلی می خرم و غروب که می شود گل، من و روز فرسوده ایم. حیاط خانه ام پر از گل های مرده است هنوز نامت را نمی دانم.  

ادامه مطلب

شعری برای تنهایی

در فراسوی سکوتت لالم تا فردا تا فرداها تا آن لحظه ی کدر، همچون نابینایی در کوچه ی چشم ها و حضورت که اعلام نمی شود . آن سپیده ی زیبا در رقصِ لب هایت به انتظار گفتن است. کدام لهجه ی بی واژه را باید آموخت تا دریافت زنی …

ادامه مطلب

راز

دختر زیبا تو نه شاعری، نه نقاش من هر دو . اما چه کسی می داند چشمانت هر شب شعرها را دزدکی تقدیمم می کنند چه کسی می داند انگشتان توست نقاشی هایم را می کشند. اکنون از روزی می ترسم که چشم و انگشتانت رازم را فاش کنند به …

ادامه مطلب

اعتراف

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس …

ادامه مطلب

قسمتی از شعر «اعتراف»

برف می بارد تنها نوایی که میان این زمستان می شنوم قطاری ست که مرا به دوردستی نامعلوم می برد. زمین از پشت شیشه ها آرام کفن پوش می شود و تپه های زودگذر در دوردست پستان های تو را به یادم می آورد که شبی قبل از آژیر پلیس …

ادامه مطلب