تازه‌ها:

راز حادثه

  به تماشای باغچه می‌نشینم هنوز سکوت،آغاز قدم‌هایت را باور نکرده است و زمان چه اندازه آبستن انتظار است و زمان چه اندازه به نبض‌های کوچک امیدواری دلخوش است.   هجوم برگ‌ها به سوی چهره‌ی خاک فراموشی ناعادلانه‌ی شاخه ست شرم بی‌اختیار حصار است و همه چیز انگار پیش نگاه …

ادامه مطلب

خالق واقعی

تو آسیایی هستی پدر و مادرت دو کارگر فرسوده با دست‌ها و پاهایی که دیگر کار را بلد نیستند آمریکایی هستی پدر و مادرت دو معدنچی قدیمی که هنوزهم کابوس اعماق زمین می‌بینند دو معدنچی که باورکرده‌اند: رئیس جمهور فرشته است از آسمان آمده کارگر دست و پا چلفتی‌ئی بیش …

ادامه مطلب

بر رخسار غلام خون نشست

  شب بود ستاره‌ای کوچک مثل هیچ ستاره‌‌ای نبود مادری در زورآباد به انتظار چریکش بود: کاکل زیبایش و ارغوان قامتش.   در موهای غلام خاک ریخته بود گلنگدن وظیفه‌ی رگبار را می‌دانست و حلقه‌ی نارنجک بی‌طاقت آزادی بود.   شب بود ستاره‌ای کوچک مثل هیچ ستاره‌‌ای نبود ماشه هلال …

ادامه مطلب

ویتنام

  ویلچر ژنرالی بر سنگ فرش های نیویورک سنگینی می‌کند مدال هایش هر یک شنبه  نماد افتخار می‌شوند مدال هایش در رژه ها شرکت می‌کنند بودجه های جنگ تعیین می‌کنند. بر فراز دورترین مرزها بر فراز ویتنام در فقیر ترین محله های هانوی* کودکانی معلول هستند بی ویلچر بر تن …

ادامه مطلب

روان

 روان نسیم خسته‌ی صبحگاهی حنای انگشتانت همچون پلک های مادربزرگ مرده است میان بغچه‌ی نرگس،میان گلبرگ های زخمی دنبال او می گردم این گره های ملال انگیز،این مرگ لحظات مرا به سکوت نمی‌رساند میان بغچه‌ی گل دار صورت ریخته‌ی خواهرم را می بینم لبان مرده اش،که فریاد می زنند.   …

ادامه مطلب

رمز زیستن

اسب‌ها شیهه می‌کشیدند و زمین با جامه‌ی برفی نازکش می‌گریست هر قطره تقدیم انتهای فصل می‌شد رمه‌ی زندگی بود که مغموم از نارنجستان دقایق می‌گذشت هر دو همچون مادیانی که آخرین بارداری‌اش را تجربه می‌کرد پیر می‌شدیم و زلال نگاه‌مان همچون ماهی‌های ریز، میان ریگ زمان گم می‌گشت.   بر …

ادامه مطلب

کار

با دست‌هایم کار را نقاشی می‌کنم کار می‌کنم، کار و کار با پا‌هایم استوارم و با قلبم خطر را لمس می‌کنم کار می‌کنم هر روز هر ساعت کار.   از روزی که فهمیدم گرسنگی چیست از روزی که خورشید پیشانی‌ام را محکم کرد از روزی که انسان حاکم زمین شد، …

ادامه مطلب

قزاق

خورشید، آرام میان شاخه‌ها گم می‌گشت سایه‌ی بلوطی بر دیوار افتاد و قزاق پیر در اتمام روزی سرد از همیشه پیر‌تر بود کلاه سنگینش را برداشت و دود از مرز انگشتانش، در آزادی مو‌هایش ریخت.   خورشید، گل‌های سیاه رنگ غروب را در گندم زار زرد دامنش می‌کاشت سایه‌ی کوه …

ادامه مطلب

اگر خورشید باشد

بیشه گیسوان خورشید را شانه می‌کرد درخت،جنگل آب و کوه‌های کوچک غروب را فراموش کردند دو “سار” عشق را ساده دیدند: هنوز تا ساختن آشیانه زود بود.         «۲۱/۴/۹۲»

ادامه مطلب

به ستایش یک بوسه

بر این دهلیز بر این چهار دیواری‌ها که وانمود می‌کنند خاموشند بوسه‌ای از لبانت برمی‌دارم. ماه نشسته در نگاهت را تقدیم اضطراب پلک هایم خواهم کرد هردو به احترام شکفتنِ یک بوسه مدتی را نابینا خواهیم بود. دزدکی خواهم دید که چشمانت را بسته‌ای دزدکی خواهم دید که پلک‌هایت می‌لرزند …

ادامه مطلب